ﺯﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﺜﻞ ﺩﺍﻳﻨﺎﺳﻮﺭ ﻣﻲ
ﻣﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﻧﺴﻠﺶ ﻣﻨﻘﺮﺽ ﺷﺪﻩ
ﻭﻟﻲ
ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺏ ﻣﺜﻞ ﺳﻴﻤﺮﻍ ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺍﺯ
ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ!
... ***
ﻣﺮﺩ ﻫﻢ،ﻣﺮﺩﺍﯼِ ﻗﺪﯾﻢ!!!
ﺯﻥ ﻫﻢ،ﺯﻧﺎﯼِ ﻗﺪﯾﻢ
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:19  توسط غزال
|
گویند شیخی در حال موعظه با مریدان خوبش بود,ناگاه یکی از مریدان دست خود را بالا برده, شیخ فرمود:سوالی داشتی؟؟؟
مرید گفت: پـَـَـ نــه پـَـَــ , آی لاو یو پی ام سی
مریدان خنده ها بکردند و نعره ها بزدند...
شیخ پاسخ داد: کووووووفت و پـَـَـ نــه پـَـَــ ! کوووووووفت! پاشو برو گمشو از کلاس بیرون!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:17  توسط غزال
|
يه روزايي هست كه يهو قصد مي كني اتاقتو مرتب كني...همه ي وسايلتو كه مي ريزي بيرون تازه ميفهمي چه غلطي كردي
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:16  توسط غزال
|
پایانی برای قصه نیست
چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:16  توسط غزال
|
وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد.
و آیا میدانید!؟ وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:15  توسط غزال
|
یارو از کلاهش خرگوش در میاره، ما هنوز از قلبمون یه گوساله رو نتونستیم در بیاریم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:14  توسط غزال
|
چه سخت است یکرنگ ماندن در دنیایی که مردمش برای « پررنگ شدن » حاضرند هزار رنگ باشند..
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 1:12  توسط غزال
|
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 20:23  توسط غزال
|
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.مرد حيران مانده بود که چکار کند.تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکرجالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!!ا
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:18  توسط غزال
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري | |
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:11  توسط غزال
|
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:4  توسط غزال
|
doostaye golam man ye modati nemitoonestam biam matlab nazashtam
az alan ta ye modate kootahe dge matlab mizaram dobare ye modat nemitoonam biam dobare miam nemiam
,
khob saretoono dard nayaram dar kol khastam begam dar khedmatam 

....................
...............
........
...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 20:55  توسط غزال
|
قبل از ازدواج!!!!بعد از ازدواج
قبل از ازدواج :
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
.
.
.
بعد از ازدواج :
کاری نداره از پایین به بالا بخون متن قبلی رو



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 15:35  توسط غزال
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 23:9  توسط غزال
|
خب اینم شکاره لحظه هاا...

تشریف ببرین ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 18:35  توسط غزال
|